پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - گفتمان ناسيوناليستي در انديشه معاصر عرب - کرمى محمدتقى

گفتمان ناسيوناليستي در انديشه معاصر عرب
کرمى محمدتقى

اين بخش از گفتمان را مي‌توان در دو محور اساسي مورد بررسي و تحليل قرار داد:
الف: وحدت قومي... سوسياليسم
گفتمان ناسيوناليستي١ از اجزاء سازنده‌ي گفتمان نوزايشي به شمار مي‌آيد، امّا با اين همه مي‌كوشد تا از دامنه‌ي آن فراتر رود. جزيي از آن است؛ زيرا بطور كلي به همان نظام معضلات «نوزايش» تعلق دارد. از آن فراتر مي‌رود؛ زيرا خواست عمده‌ي آن، تحقق وحدت قومي و سوسياليسم٢ است. از جهت ديگر مي‌توان گفتمان ناسيوناليستي معاصر عربي را گفتماني براي رهايي «فلسطين» از دست بيگانگان اشغالگر توصيف كرد.
بنابراين ويژگي اين گفتمان دو چيز مي‌باشد: نخست در «پيوند ضروري» است كه ميان وحدت قومي وانديشه‌ي ناسيوناليسم برقرار مي‌كند، ديگر در ايجاد رابطه‌ي ميان اين دو و انديشه‌ي رهايي سرزمين فلسطين است. اينجا است كه اين گفتمان داراي زباني مضاعف و دوگانه مي‌باشد؛ بدين معنا كه زماني اين گفتمان به بحث از سوسياليسم پرداخته و به گونه‌اي آشكار يا ضمني، مسأله‌ي «وحدت» را به ميان مي‌آورد و از سوي ديگر به هنگام پرداختن به مسأله‌ي وحدت قومي و سوسياليسم نيز به شكل آشكار و يا به طور ضمني مسأله‌ي «فلسطين» را مطرح مي‌كند.
از اين رو در مرحله‌ي نخست لازم است تا براي شناخت و بررسي عناصر و سازوكارهاي اين گفتمان، ميان وحدت، سوسياليسم و مسأله‌ي فلسطين، تمايز قايل شد.
در باب تلازم ميان وحدت قومي و انديشه‌ي سوسياليسم در گستره‌ي انديشه‌ي نوين عربي (از آغاز دوران نوزايش) بايد گونه پيوندهايي كه از يك‌سو ميان وحدت ملي و ترقّي‌خواهي و از سوي ديگر ميان نوزايش، يا انقلاب ايجاد شده است را جست‌وجو كرد.

اگر اين گفته درست باشد كه در پاره‌اي از كشورهاي غربي (بويژه آلمان) ميان مفهوم نوزايش و «وحدت ملّي» و انديشه‌ي «ترقّي‌خواهي» پيوند تاريخي ناگسستني وجود داشته، امّابا اين وجود در كشورهاي عربي وضعيت بدين صورت نبوده است؛ زيرا به رغم تأثير آشكار جنبش‌هاي ناسيوناليستي غربي، باز در انديشه و آگاهي نوين عربي، پديده‌ي تلازم وحدت ملي و انديشه‌ي ترقّي‌خواهي با مفهوم نوزايش، معناي ويژه‌اي دارد، به طوري كه هيچ الگويي جز الگوي ذهني كه در اعماق روح و روان عربها از گذشته حك شده است، نمي‌تواند آن را بيان و تحليل نمايد. (البته روح و روان عربها و نه خود آنان؛ زيرا تاريخ عربي آنگونه كه خود عربها پرورانده‌اند تنها ساخته و پرداخته‌ي خيال و روان آنها است).
اين پديده‌ي ويژه، تنها معلولِ برداشت آرماني عربها از تاريخ و وحدت زبان و فرهنگ نيست، بلكه ناشي از ارتباط اندام‌وار جنبش نوزايش عربي، در مبارزه عليه حكومت استبدادي عثماني و استعمار غربي نيز مي‌باشد؛ از اين‌رو مي‌توان ادعا كرد: آگاهي قومي عربي بيش از آنكه ثمره‌ي تحولات داخلي باشد، محصول فشار و تهديد قدرت‌هاي بيگانه‌ي استعماري است و همين عامل سبب شده تا عربها از همان آغاز دوران نوزايش، اصل ترقّي‌خواهي را با وحدت ملّي درهم آميزند؛ به عبارت ديگر به سبب نبود عوامل وحدت‌بخشي؛ چون دين، نژاد، زمين و يا زمينه‌هاي اقتصادي مشترك، آگاهي عربي در برابر فشار و دخالت روزافزون بيگانگان، چاره‌اي جز پناه بردن به گذشته‌ي معنوي و فرهنگي خود نداشت كه مي‌توانست ضامن اتحاد و يكپارچگي قومي آنان باشد.
حضور بيگانگان در ميان عربها همواره بر نزاع‌هاي داخلي آنان لگام زده و سبب شده است، تا به جاي برجسته كردن مسايل اختلاف‌انگيز، به اصول و گذشته‌ي مشترك خود چنگ زنند و به جاي اختلاف، به اتحاد و دوستي‌هاي معنوي بينديشند. چنانكه در دوران استعمارِ آشكار كشورهاي عربي و دخالت مستقيم بيگانگان، مي‌توان به عيان ديد كه حكومت عثماني با تكيه بر شعارهاي قومي ـ مذهبي موفق شد، عرب‌هاي مناطق مختلف را از جنگ‌هاي داخلي و قبيله‌اي باز داشته و آنان را در صف واحد و يكپارچه به جنگ و مقابله با دشمن خارجي روانه كند.
در شمار عوامل وحدت‌بخش عربها، زبان عربي از ديرباز جايگاه ويژه‌اي داشته و در قياس با عوامل ديگري؛ هم‌چون زمين، اقتصاد، تاريخ و يا دين، عامل مؤثرتري قلمداد مي‌شود.
اگرچه زبان عربي ـ به سبب تفاوت آشكار آن با زبان عاميانه كه در واقع حكايت از وجود دوگونه زبان به موازات هم دارد ـ به نوبه‌ي خود مشكل ساز بود، اما با اين همه تكيه بر زبان فصيح عربي، همواره به عنوان عامل وحدت‌بخش و ركن اساسي ملّيت و قوميت به شمار آمده است. و افزون بر اين، زبان عربي، زبان متن مقدس آنان؛ يعني «قرآن» و در نتيجه زبان ميراث و تاريخ آنان را نيز تشكيل مي‌دهد. و همين عامل سبب شده تا زبان فصيح عربي، به عنوان زبان مقدس انگاشته شود و اگر در گذشته آموختن و توجه به آن يكي از شرايط اساسي اجتهاد و قانونگذاري به شمار مي‌آمد، امروزه نيز يكي از اجزاي برسازنده‌ي قوميت است. زبان عربي با تاريخ آن عجين شده است و حضور تاريخ، حضور زبان را در پي دارد. متفكران قومي، زبان عربي را از اركان اساسي و بلكه تنها ركن آن قلمداد مي‌كنند كه اين امر يك مسأله‌ي اتفاقي نيست.

اين گرايش و اهميت به زبان، به دوره‌هاي اوليّه‌ي نوزايش محدود نمي‌شود، بلكه امروزه در عرصه‌ي انديشه‌ي معاصر عربي نيز، زبان نقش عمده‌اي ايفا كرده و قوميت عربي را نه بر پايه‌ي نژاد، يا آداب و رسوم و عناصر مشترك، بلكه بر اساس زبان بنا مي‌نهد. هم‌چنين فشار و تهديد بيگانگان، يا سلطه‌ي خارجي نيز به عنوانِ اصلي وحدت‌بخش و ضامن يكپارچگي قوميت عربي تلقي مي‌شود. اينجا است كه مفهوم «فلسطين» به عنوان سرزميني اشغال شده، نقشي محوري ايفا مي‌كند و اين مسأله‌اي است كه در صفحات بعد به آن خواهيم پرداخت.
نظريه‌پردازان ناسيوناليستي از يك سو فشار و تهديد سلطه‌ي خارجي را به عنوان عامل وحدت بخش و از جمله شرايط عيني آن معرفي مي‌كنند و از سوي ديگر نيز با همين ديد و ذهنيت، به بررسي تاريخ عربي پرداخته و آن را محصول سلسله‌اي طولاني از فشار و تهديدها و مداخله‌جويي‌هاي بيگانگان طي قرون گذشته به شمار مي‌آورند، كه پيوسته آگاهي قومي عرب را برانگيخته و سمت و سو داده است. بدين ترتيب كه اگر نخستين بار اندكي پيش از ظهور اسلام، آگاهي قومي عربها تحت تأثير فشار و تهديدهاي امپراطوري‌هاي روم و ايران بر قبايل عرب پاگرفت، امّا طي قرون بعدي نيز بر اثر تهديد سلطه‌هاي بيگانه‌اي؛ چون جنبش‌هاي شعوبيه در دوران حكومت عباسي، هجوم مغولها، جنگ‌هاي صليبي، امپراطوري عثماني، استعمار غربي و دست آخر رژيم صهيونيستي پيوسته در حال رشد و تكامل بوده است. متفكران ناسيوناليستي پس از ملاحظه‌ي دوره‌هاي مختلف تاريخ عربي به اين نتيجه‌ي كلي مي‌رسند كه دوره‌هاي بحراني در تاريخ عربها، هولناك‌ترين دوره‌ها بوده است و زماني كه فشار و مداخله‌جويي‌هاي قدرت‌هاي بيگانه به اوج خود مي‌رسيد، امت عربي سراسر به پا مي‌خاست و از پراكندگي به در آمده و در برابر بيگانگان از هويت واحد و يكپارچه‌ي خود دفاع مي‌كرد؛٣ از اين رو براي فهم و تبيين آگاهي قومي عربي بايد آن را از دريچه‌ي سلطه‌جويي‌ها و تهديدهاي كشورهاي بيگانه مشاهده و تحليل كرد. و همين عامل سبب شده است كه آگاهي عربي از آغاز نوزايش عربي تاكنون، انديشه‌ي وحدت قومي را با پيشرفت و ترقي‌خواهي در آميزد.
براي روشن شدن پيوند ناگسستني ضروري ميان وحدت قومي و پيشرفت از يك سو و وحدت قومي و سوسياليسم از سوي ديگر، بايد به فرآيند تاريخي اين مسأله نگاهي دقيق افكند.
حوادث و سلسله تحولات در عرصه‌ي تفكر نوين و معاصر عرب، تمايز ميان دو مرحله را ضروري مي‌نماياند:
مرحله‌ي نخست: از اوايل دهه‌ي چهل، تا اواسط دهه‌ي پنجاه.

مرحله‌ي دوم: از دهه‌ي پنجاه به بعد.
اين تمايز به معناي تفاوت گوهري ميان اين دو مرحله نيست، بلكه برعكس انديشه‌ي عربي، دغدغه‌ها و مسايل پيش از دهه‌ي پنجاه را پيوسته در قالب انديشه‌ي «معاصر» باز توليد كرده است. اين تمايز در واقع صرفا، به تحولات تاريخي و نيز ظهور پاره‌اي از گرايش‌ها و جريان‌هاي فكري ـ كه تا بيش از دهه‌ي پنجاه وجود آشكار و معيني نداشتند ـ نظر دارد.

در مرحله‌ي نخست: مسأله‌ي «وحدت قومي» تنها به مثابه‌ي واكنشي عاطفي به شمار مي‌آمد، كه با گونه‌اي احساسات باطني، يا صوفيانه نيز همراه بوده است؛ از اين رو، از شرايط عيني و عوامل بر سازنده‌ي وحدت، سخني نبود، بلكه همپاي انحطاط امپراطوري عثماني، حضور قدرت‌هاي استعماري در منطقه و احساس غمبار عربها از وضعيت خويش، مسأله‌ي وحدت يكپارچه‌ي قومي ملت عرب مطرح شد، به عبارت ديگر شرايط عيني چه در گذشته و چه در حال نتوانست در جهت ايجاد و استقرار وحدت قومي همساز شود، بلكه بر عكس، پيوسته در جهت عكس آن سير كرده است و اين نكته را تمام متفكران ناسيوناليستي عرب، با تمام گرايش‌هاي متفاوت تصديق مي‌كنند. آنان به خوبي مي‌دانستند كه هيچ عاملي ـ چون سرشت نظام‌هاي حاكم در منطقه، نظام‌هاي اجتماعي، وضعيت زيستي و حتي عوامل بيگانه «استعمار و صهيونيسم» ـ زمينه‌ساز و تقويت كننده‌ي احساس قومي عربها و عامل وحدت‌بخش عربها نيست، بلكه در اين ميان تنها دو عامل «زبان» و «تاريخ» است كه مي‌تواند بناي وحدت قومي را استوار سازد. طبيعي است كه تمامي اين متفكران توجه و تكيه‌ي خود را مصروف اين دو عامل نموده و تنها اين دو را عامل اتحاد و يكپارچگي عربها معرفي كنند. البته در اين باره دو ديدگاه عمده وجود دارد:

ديدگاه اوّل: مي‌كوشد تا اساس مليّت و قوميت را بر «زبان» و «تاريخ» بنا نهد؛ به بيان ديگر «وجه ممتاز اين مكتب آن است كه از ميان عوامل ممكن در تكوين شخصيت ملي هر قوم، زبان و تاريخ را از همه برتر دانسته و بخصوص زبان را نمودگار جوهر روح ملي و هويت جداگانه‌ي هر ملت مي‌داند».٤
اين ديدگاه «تأثير عوامل ديگر مليّت؛ يعني جغرافيايي، نژاد، فرهنگ، اقتصاد و دين را منكر نيست، ولي همه‌ي اينها را در قياس با زبان، عوامل فرعي مي‌داند»؛٥ زيرا در نظر آنان اينها شرايط لازم براي يگانگي و اتحاد ملي نيستند.

اين ديدگاه هم‌چنين «در برابر اين ايراد كه اگر زبان، عامل اصلي يگانگي ملي است، چرا انگلستان و امريكاي شمالي، با وجود داشتن زبان مشترك، نتوانسته‌اند ملتي واحد به وجود آورند؟ يا چرا كشورهاي امريكاي لاتين (بجز برزيل) كه با اسپانيا هم‌زبانند و برزيل كه با پرتغال زبان مشترك دارد در انديشه‌ي يگانگي نيفتاده‌اند؟»،٦ پاسخ مي‌دهد كه: «اوّلاً، اين نمونه‌ها در حكمِ استثناي بر قاعده‌اند و خود قاعده را ـ كه نظريه‌ي زباني قوميت باشد ـ نفي نمي‌كنند. ثانيا وجود هر يك از آنها دليل ويژه‌اي دارد كه بايد جداگانه مورد بررسي قرار گيرد. امريكا و انگلستان به دليل دوري از يكديگر و وجود مهاجران مختلف از كشورهاي گوناگون در ميان ملت امريكا كه به زبان‌هاي گوناگون سخن گفته و مي‌گويند، نتوانسته‌اند با هم يگانه شوند. كشورهاي امريكاي لاتين و اسپانيا و نيز برزيل و پرتغال به دليل اختلافات نژادي، اقتصادي، فرهنگي، مهاجران اروپايي و بوميان امريكاي جنوبي، يگانگي را ناممكن يافته‌اند».٧
مدافعان اين ديدگاه خود «وحدت قومي» را هدف مي‌دانند و در اين زمينه به بازآفريني خاطرات و تصاوير گذشته پرداخته و ميان نوزايش و وحدت ملي، يا قومي پيوندي ضروري برقرار مي‌سازند. البته هدف عمده‌ي آنان، استوار كردن قوميت عرب، و شيوه‌هاي مختلف تحقق اين هدف بود و نيز درون مايه‌ي اجتماعي آن چندان فرق نمي‌كرد و اگر در ذهنيت آنان ميان انديشه‌ي ترقي‌خواهي ـ نه تنها سوسياليسم ـ و وحدت قومي گونه پيوندي وجود داشت، در نظر آنان ـ دست كم در سطح نظري ـ فرق نمي‌كرد كه اين پيشرفت طبق اصول مفاهيم مكتب سرمايه‌داري حاصل آيد، يا برپايه‌ي اصول و آموزه‌هاي مكتب سوسياليستي. اين امر طبيعي مي‌نمود؛ زيرا استوار كردن قوميت عرب تنها بر «زبان» و «تاريخ» و ناديده گرفتن عوامل ديگر، عرصه را بر هرگونه تفسير مشخصي از مضمون اين وحدت تنگ مي‌كرد. بنابراين براي طرح هرگونه مفهومي از اين وحدت، بايد دل در گرو «تاريخ ـ آينده» و نوع ارتباطي كه با «تاريخ ـ گذشته» برقرار مي‌سازد، نهاد.
ديدگاه دوّم: برخلاف ديدگاه پيشين است؛ زيرا در اين ديدگاه پاره‌اي از متفكران از همان آغاز به دشواريِ استوار كردن وحدت قومي بر اساس دو عامل «زبان» و «تاريخ»، پي بردند؛ از اين‌رو ميان «هويت قومي» و «نظريه‌ي قومي» تمايز نهاده، و كوشيدند تا هويت قومي را نه تنها بر اساس «زبان» و «تاريخ»، بلكه از رهگذر عامل «زبان و تاريخ» به عنوان ابزاري نيرومند و مؤثر براي ارايه‌ي تصويري آرماني از گذشته ـ آينده بر سازند. بر اين اساس مي‌توان در دو دهه‌ي چهل و پنجاه، به طور فراوان شاهد طرح شعارهاي جذاب و گيرايي بود، كه از سوي پاره‌اي از نويسندگان و شاعران عرضه مي‌شد و اين انديشه را در ذهن عربها، بويژه قشر جوان القا مي‌كرد كه «امّت عربي، وجود معنوي و فرهنگي خاص خود را دارد و به يُمن بيداري عقل و روان عربي، به يقين تمام تفاوت‌هاي ديني، اقتصادي و جغرافيايي از ميان خواهد رفت».٨ اين نويسندگان براي برانگيختن عقل و روان عربي به جوانان مي‌آموختند كه: «باور بر شناخت برتري دارد و از آنجا كه قوميت، نوعي تجلي عشق آدمي به ميهن و سرزمين مادري خويش است، نبايد در باب ماهيت، يا سرچشمه‌ي اين عشق پرسش، يا درنگ كرد. هم‌چنانكه آدمِ عاشق غرق در عشق خويش است، بي آنكه جوياي چيستي و يا علت آن باشد. در نتيجه، قوميت عربي فراتر از پرسش‌ها است، چونان تقديري كه به همان اندازه كه ميمون است، تلخ و طاقت‌سوز نيز هست. وحدت قومي تجربه‌اي سرشار است، كه نه تنها با خرد كه با جان و روح عربها نيز سر و كار دارد».٩
«قوميت، علم نيست، بلكه مروري بر خاطرات گذشته‌ي پر افتخار خويش است. عربها براي بازيافتن هويت اصيل و رهايي از بند خود چاره‌اي جز انقلاب و شوريدن عليه مظاهر تفرقه‌افكن كه هويت عربي را به پارگي و فروپاشي سمت و سوق مي‌دهد، ندارند».١٠
پيدا است كه چنين تصوير خيال‌پردازانه‌اي از وحدت قومي، دو مفهوم «ترقّي‌خواهي» و «سوسياليسم» را نيز در بر مي‌گيرد؛ بدين ترتيب كه «ترقّي‌خواهي» به معناي صحيح آن، چيزي جز از سرگيري جنبش امّت عربي و گام نهادن به جلو و حركت در مسير پويا و متحول آنان نيست. برخلاف «واپس‌گرايي» كه در واقع خيانتي مضاعف به گذشته و آينده‌ي امّت عربي است. «سوسياليسم» نيز به مثابه‌ي آيين زندگي و شورشي عليه مرگ است. «براي اينكه سوسياليست واقعي باشيم، نيازي به پذيرفتن فلسفه‌ي مادي نيست؛ زيرا اعتقاد به معنويت، محرك اصلي نوزايش عربي است و با آرمان‌هاي عربها؛ يعني آزادي، برابري، عدالت و تجدّد نيز كاملاً سازگار و هماهنگ است. براي عربها، سوسياليسم در حكم ثمره و نتيجه‌ي قوميت عربي است؛ بنابراين نمي‌تواند به عنوان سنگِ‌پايه و جهان‌بيني آنها قرار گيرد، بلكه چنانكه گفته شد از انديشه‌ي قوميت الهام مي‌گيرد و از آن پيروي مي‌كند.»١١
چنانكه ديديم در مرحله‌ي نخست؛ يعني بيش از دهه‌ي پنجاه برداشتِ دراماتيك و يا صوفيانه‌اي از مسأله‌ي وحدت قومي و سوسياليسم غالب بود، اما براستي از اين پديده چه تفسيري مي‌توان بدست آورد؟
پاسخ اين پرسش را از زبان يكي از نخستين ماركسيست‌هاي عرب؛ يعني «كلوفيس مقصود» مي‌شنويم، وي ضمن بررسي تاريخ پيدايش سوسياليسم در جهان عرب و مقايسه‌ي آن با تاريخ پيدايش سوسياليسم در غرب، به اين نكته اشاره مي‌كند كه: «احزاب ماركسيست و سوسياليست‌هاي غربي پذيرفته بودند كه لنينيسم١٢، تفسيري از ماركسيسم و در ادامه‌ي آن است، با اين همه، پاره‌اي از افراد اين‌گونه برداشت را برنتافتند و احزاب مختلف كمونيستي به وجود آمد.» ماركسيست عرب نتيجه مي‌گيرد كه: «كمونيسم در غرب از دلِ سوسياليسم متولد شد و پس از پديد آمدن لنينيسم، دچار انشعاب و چند دستگير شده و سبب پديد آمدن احزاب كمونيستي در غرب گرديد. اما در جهان عرب، وضعيت يكسره فرق مي‌كرد و سوسياليسم از دل كمونيسم بوجود آمد».١٣ «كلوفيس مقصود» درباره‌ي علت اين امر مي‌نويسد: «چون احزاب كمونيسم عربي پيش از دهه‌ي پنجاه به مقابله با مسأله‌ي «قوميت» پرداختند و يا دست كم آن را ناديده گرفتند؛ لذا در نظر آنان وحدت قومي، يا عربي فاقد يكي از عناصر اساسي بوده و آن عوامل اقتصادي مي‌باشد؛ به عبارت ديگر، به نظر آنان، جهان عرب فاقد وحدت اقتصادي است، از اين‌رو نمي‌توان آن را ـ طبق تعريف استالين ـ امتي واحد دانست. سيطره‌ي اين برداشت بر تفكر عربي طي چند دهه سبب شد، تا گرايش‌هاي ناسيوناليستي به راهي ديگر روند. بدين معنا كه: كوشيدند تا با طرح شعار سوسياليسم عربي (الاشتراكيّة العربيّة)، ميان «سوسياليسم» و «قوميت»، ارتباط برقرار كنند. بنابراين در عرصه‌ي انديشه‌ي عربيِ معاصر، ميان وحدت قومي و سوسياليسم پيوند وثيق ايجاد شد كه پيش از هر چيز مي‌توان آن را عكس‌العملي در برابر برداشت‌هاي احزاب كمونيستي عربي دانست كه عموما مخالف مسأله‌ي قوميت بودند».١٤
به هر حال، عامل تأثيرگذار در شكل‌گيري آگاهي عربي، از جمله عوامل بيروني است كه به گونه‌اي منفعلانه آن را هدايت مي‌كردند؛ به عبارت ديگر، گوهر تفكر ناسيوناليستي عربي در رويارويي با سه رقيب و يا گرايش حاضر در صحنه، پديد آمد: «استعمار بيگانگان»، «سلفي‌گرايي» كه خواستار تشكيل جامعه‌ي اسلامي و خلافت جديدي بودند و «گرايش‌هاي كمونيستي عربي». طي اين چالش نابرابر ناسيوناليسم عربي كوشيد تا سلاح را از دست رقيب بربايد، بدين ترتيب كه «گذشته‌ي پر افتخار اسلامي» را از دست سلفي گرايان گرفت و آن را به «گذشته‌ي پر افتخار عربي» بدل كرد و «سوسياليسم» را از كف احزاب كمونيستي عربي ربود و آن را به «سوسياليسم قومي عربي» تغيير داد، هم‌چنين در برابر سلطه‌ي استعماري بيگانه كه تنها با تكيه بر تفرقه و دامن زدن به نزاع‌هاي فرقه‌اي به حيات خود ادامه مي‌داد، شعار وحدت قومي را عَلَم كرد.
از همين جا است كه توانايي و در عين ناتواني تفكر ناسيوناليستي عربي پيش از دهه‌ي پنجاه ـ تنها به خلع سلاح رقيبان بسنده كرد، امّا خود قادر به ابداع سلاحي متناسب با روزگار خويش نبود. تنها سلاحي كه در اختيار داشت، شعار «ايمان» و صداقت بود و استمداد از گذشته‌اي كه تحقق تمام اميدها و آرزوهاي زمان حاضر و آينده را بر دوش آن گذاشته بود. و اين سرّ خِرَدگريزي گفتمان ناسيوناليستي عربي است.

مسأله‌ي وحدت قومي از دهه‌ي پنجاه به بعد (مرحله‌ي دوم)
چنانكه ديديم گفتمان ناسيوناليسم عربي طي سال‌هاي پيش از دهه‌ي پنجاه تلاش مي‌كرد تا ميان «وحدت قومي» و «سوسياليسم»، نوعي پيوند ناگسستني برقرار كند. اكنون بايد ديد كه اين گفتمان پس از دهه‌ي پنجاه براي مسأله‌ي «قوميت» چه تدبيري انديشه كرده و از چه منظري بايد آن را مورد بررسي قرار داد.
در آغاز بايد به اين نكته اشاره كرد كه: تحولي را كه «جنبش ناصري» در كشورهاي عربي ايجاد كرد، به رغم تمام نقصها و يا انتقادهايي كه در باب آن گفته مي‌شود، چشمگير و اساسي بود، و هيچ كس نمي‌تواند آن را ناديده و يا انكار كند؛ زيرا شعار «وحدت و سوسياليسم» كه تا آن زمان تنها از سوي پاره‌اي از احزاب و يا نوشته‌هاي معدود ارايه مي‌شد، پس از انقلاب ناصري به ايدئولوژي رسمي مركز ثقل جهان عرب؛ يعني كشور مصر بدل شد.

هم‌چنين مبارزه‌ي «ناصر» عليه استعمار، صهيونيسم و امپرياليسم و واپس‌گرايي حاكم بر جهان عرب، سبب شد تا نقشه‌ي ايدئولوژيكي و سياسي جهان عرب دستخوش تحول و تغيير اساسي شود، عربها كه تا آن زمان كاملاً منفعلانه و در حاشيه مي‌زيستند، يكباره به خود آمدند و هويتي تازه پيدا كردند. علاوه بر اين جمال عبدالناصر در راه استقلال عربها و رهايي از نوع استعمار، و تحقق وحدت و سوسياليسم عربي، گامهاي مؤثري برداشت و جهانيان را متوجه جهان عرب، بويژه مصر كرد. از سوي ديگر بايد به تحولات جهاني گرايش‌هاي سوسياليستي و به استقلال رسيدن دولت‌هاي جهان سوم نيز توجه كرد كه در پي آن، مفهوم عقب ماندگي و يا كشورهاي عقب مانده در برابر كشورهاي پيشرفته‌ي صنعتي را به ميان آورد و از دهه‌ي پنجاه به بعد، رفته رفته سوسياليسم، معناي ديگري پيدا كرد؛ بدين معنا كه اگر تا پيش از دهه‌ي پنجاه، سوسياليسم را به مثابه‌ي مرحله‌اي پس از مرحله‌ي سرمايه داري معرفي مي‌كردند، در جهان سوم پس از دهه پنجاه، سوسياليسم در مقابل سرمايه داري قرار داده شد و يكي از راه‌هاي توسعه و پيشرفت به شمار آمد. و از آنجا كه سرمايه داري تمايل به انحصار ـ و تمركز سرمايه در كشورهاي صنعتي پيشرفته و تبعيت صرف كشورهاي جهان سوم از آنان ـ دارد و نيز از آنجا كه عربها با رويه‌ي استعماري غرب پيشرفته نيز كاملاً آشنا بودند و به خوبي مي‌دانستند كه سرمايه داري غربي در كشورهاي جهان سوم، پيشرفت و توسعه و بهورزي را به ارمغان نمي‌آورد، بنابراين طبيعي بود كه تنها راه حلّ درمان عقب ماندگي اجتماعي و اقتصادي كشورهاي خود را سوسياليسم و يا الگوي سوسياليستي بدانند.١٥
پيوند دادن «سوسياليسم» به مفهوم «توسعه» و بيرون آمدن از عقب ماندگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي سبب شد تا از آن پس در عرصه‌ي انديشه‌ي عربي اين دو مفهوم با يكديگر گره بخورند، به گونه‌اي كه در تصور آنان «سوسياليسم» بدون «وحدت» و بالعكس، انديشه‌اي بي‌حاصل انگاشته شد كه هيچ پيشرفت، يا توسعه‌اي را به ارمغان نمي‌آورد.
از اين منظر، سوسياليسم به معناي نوسازي «قوميّت» و بناكردن آن بر اركان جديدي است كه جز در پرتو وحدت عربي حاصل نمي‌شود. از اينجا بود كه گفتمان ناسيوناليستي معاصر پس از دهه‌ي پنجاه به شرايط و امكانات عيني و در صدر آنها مسايل اقتصادي توجه بيش‌تري نشان داد و در اين مرحله آگاهي عربي به يكباره به اين نكته پي برد كه شرايط عيني جهان عربي، تفاوت سطح اقتصادي و معيشتيِ آنها تك تك كشورهاي عربي، خود به عامل اختلاف و تفرقه اندازي ميان عربها و سدي محكم در برابر اتحاد قومي تبديل شده است.
از اين رو عربها در برابر اين پرسشِ تلخ قرار گرفتند كه چگونه مي‌توان از وحدت عربي سخن به ميان آورد، در حالي كه شرايط عيني تحقق آن، بوجود نيامده است؟ و يا به عبارت ديگر، با در نظر گرفتن وضعيت موجود كشورهاي عربي، چگونه مي‌توان به تكامل اقتصادي نايل آمد، بدون اينكه عامل «وحدت» آنان را به هم پيوند دهد و يكپارچه گرداند؟

در واقع ناسازگاري و معضل عمده‌ي تفكر ناسيوناليستي عربي در اينجا است؛ زيرا از يك‌سو تحقق ناسيوناليسم ـ كه آن را تنها راه پيشرفت و توسعه مي‌داند ـ مبتني بر تحقق وحدت است و تحقق وحدت به نوبه‌ي خود ـ كه تنها راه رسيدن به نوزايش واقعي و همه جانبه‌ي عربي است ـ بر تحقق سوسياليسم استوار است. پيوند ناگسستني وحدت و ناسيوناليسم در حكم «دور باطلي» مي‌شود كه از اساس، فروگشودن آن امري محال است. همين امر سبب شده است كه هويت عربي، چند پاره گشته و گفتمان آن، صبغه‌اي خرد گريز پيدا كند و به جاي بيرون آمدن از بند تقابل‌هاي دوگانه، تمام تلاش خود را در جهت تأويل، يا بازسازي مفهوم آن دو به كار گيرد. در اين زمينه، «ياسين حافظ» نويسنده‌ي چپ گراي فلسطيني مي‌نويسد: «در حال حاضر مشكل عمده در باب مسأله‌ي «وحدت»، اين است كه به گونه‌اي علمي ـ انقلابي طرح نشده است؛ گويي هيچ كس نمي‌خواهد در تحقق آن گامي عملي بردارد و «وحدت» عملاً از عرصه‌ي [انديشه‌ي معاصر عرب] غايب مانده است و جز با نظريه‌پردازي و بهره‌گيري از ابزاري جديد به صحنه باز نمي‌گردد»١٦.
حال سؤال اين است كه مراد از اين ابزار چيست؟ پاسخ آن را «سعدون حمادي» يكي ديگر از متفكران ناسيوناليست بيان كرده و مي‌گويد: «براي تحقق وحدت بايد از عامل قدرت و يا زور١٧ نيز مدد گرفت؛ چرا كه در پاره‌اي از حالات، يا وضعيت‌هاي ويژه، استخدام آن ضروري مي‌نماياند، تحقق وحدت عربي براي حيات كنوني و آينده‌ي عربها آن چنان خطير و باارزش است كه استفاده از نيروي قهر يا زور را توجيه مي‌كند»١٨.
امّا به راستي، چگونه مي‌توان با استفاده از قهر و زور، آرمان وحدت عربي را تحقق بخشيد؟ آيا مي‌توان به روزگار گذشته و دوره‌ي فتوحات اسلامي بازگشت؟ پاسخِ قطعا منفي است. پاسخ «امّا» در جايي ديگر؛ يعني فلسطين و از سرگيري جنگ اكتبر ٧٣ ميان عربها و اسرائيل است. به نظر نويسنده‌ي مذكور، جنگ طولاني مي‌تواند به جنگ رهايي بخش بدل شود، «پس مسأله‌ي جنگ با اسرائيل و صهيونيسم، با آينده‌ي عربها گره خورده است؛ زيرا اين امر تنها راه تحقق وحدت قومي و نوزايش عربي است»١٩.
از اينجا است كه در گفتمان ناسيوناليستي معاصر عرب، جنگ با اسرائيل و آزادي فلسطين از جمله شرايط عيني و مهمّ در تحقق وحدت عربي قلمداد شد، و از اين پس «فلسطين» به جاي اينكه بر مكان، يا ملتي معين دلالت كند، داراي بعد مفهومي جديد و عامل وحدت بخش عربها معرفي شد. «ادامه دارد»

پي‌نوشت‌ها:
١. ناسيوناليزم: از (nation) در زبان فرانسه به معناي «ملّت». ناسيوناليزم نوعي آگاهي گروهي است؛ يعني آگاهي به عضويّت در ملّت، يا وابستگي به ملّت. اين آگاهي را غالبا «آگاهي ملّي» مي‌خوانند.
٢. سوسياليزم: از (social) در زبان فرانسه به معناي «اجتماعي». سوسياليزم تئوري، يا سياستي است كه هدف آن مالكيّت، يا نظارت جامعه بر وسايل توليد ـ سرمايه، زمين، اموال و غيره ـ بطور كلي و اداره‌ي آنها به نفع عموم است.
٣. در اين باره نگاه كنيد به: ــ حصري ساطع، مجموعه‌ي «اعماله الكاملة»، ج ١، مركز دراسات الوحدة العربية، ١٠٨٤؛ الدوري، عبدالعزيز، «دراسات في القوميه،» بيروت، دارالطليعة، ١٩٦٠، ص ٢٢.
٤. عنايت، حميد، «سيري در انديشه‌ي سياسي عرب»، تهران، انتشارات اميركبير، ١٣٥٨، ص ٢٥٥.
٥. همان، ص ٢٥٨.
٦. همان، ص ٢٥٧ (به نقل از كتاب «دفاع عن العروبة»، به قلم ساطع الحُصري).
٧. همان.
٨. «الخطاب العربي المعاصر،» ص ١١٢ و ١١٣ (به نقل از كتاب: «ميشل عفلق في سبيل البعث»، بيروت، دارالطليعة، ١٩٥٩).
٩. همان.
١٠. همان.
١١. همان، ص ١١٤.
١٢. لنينيزم: مكتب سياسي منسوب به ولاديمير ايليچ لنين، رهبر انقلاب اكتبر ١٩١٧ روسيه و بنيانگذار رژيم كمونيست لنينيزم يكي از شاخه‌هاي ماركسيزم و جهان‌گيرترين و مقتدرترين شاخه‌هاي آن است كه امروزه به كمونيزم معروف است.
١٣. همان (به نقل از كتاب كلوفيس مقصود با عنوان «نحو اشتراكية عربية»، بيروت، دارميمنة، ١٩٥٧، ص ٥٨).
١٤. همان.
١٥. «الخطاب العربي المعاصر»، ص ١١٧ (به نقل از منشور ملي‌اي كه جمال عبدالناصر در سال ١٩٦٢ به كنگره‌ي ملي مصر تقديم كرد).
١٦. ياسين الحافظ، «حول بعض قضايا الثورة العربية »، بيروت، دارالطليعة، ١٩٦٥، ص ٨.
١٧. همان.
١٨. «الخطاب العربي المعاصر»، ص ١٢١ (به نقل از سعدون حمادي در مقاله‌اي با نام: الوحدة و الوسائل، مجله‌ي دراسات عربية، سال ١٠، عدد ٦، ١٩٧٤، ص ١٠).
١٩. همان.